درختان انبوه.گلها شاداب وزیبا.چمن فراوان .میوه های تازه وخوشمزه.حیوانات پرتلاش وسخت کوش.نظم سراسری.قوانین عادلانه وهمه گیر.سرتونو درد نیارم همه چی سرجاش بود.توی این جنگل حیوانات به خوبیو خوشی به رهبری سلطان باهم زندگی میکردن.سلطان فردی عادل.باسیاست.مردم دار ودوسدار حیوانات بود.از بی نظمی فراری وهمیشه شادو طرفدار ازادی حیوانات بود.حیواناتم ازو خیلی راضی بودنو شکرگذاری میکردن.همه چی ارومه من چقدر...ببخشید همه چی اروم بود تا اینکه سلطان مریض شد.همه ناراحت بودن وهر کاری میکردن تا اونو نجات بدن اما چه فایده سلطان رفتو اونارو تنها گذاشت.حالا وقت مشخص شدن سلطان جدید بود.همهمه زیاد بود که کی رهبر جدید باشه.گروهی که قبلا هم با سلطان مشکل داشتن با حقه برنده شدنو قدرتو در دست  گرفتن.رییس اونا از تپه بالا رفتو گفت من سلطان قلبم تو...یعنی سلطان نیستم من شیر غران اسدم.حیوانات که از بی رحمی او خبر داشتن هیچ نگفتنو کوتاه اومدن.اوضاع کم کم خراب میشدو بدبختی زیاد.قحطی رسیدو همه جارو گرفتو جنگل زمین گیر کرد.حیوانات دیگه شاد نبودن.ازادی اونا کم شد.غذاشون تا حد هیچ رسید.اما اسد وزیردستاش غذای دوبرابر میخوردنوکارهم که نمیکردن.برا خودشون جشن میگرفتن مثل بزرگداشت رییس شدنش.تولد بچه هاش.ختم نزدیکانش و از این قبیل.اوضاع همینطور بود تااینکه یه روز روباهی بی اجازه وارد جنگل شد.روباهو گرفتنو پیش اسد بردن.همه منتظر مجازات اون بودن که یهو اسد گفت من اونو معاون خودم میکنمو نزدیک خونم اسکان میدم.همه گیج شدن که چی شده تا اینکه خبر رسید که او از جنگل خودش اخراج شده.اسد با همکاری روباه حیواناتو مجبور به کار بیش ازحد.جمع اوری غذا برای اونا کرد.ساعات کار زیاد میشدو جیره کم.شادی از جنگل رخت بر کشیدو به تاریخ پیوست.ازادی به حداقل رسید و شب نشستن ممنوع شد.جشنوپایکوبی هم در کار نبود.بله با اومدن روباه اوضاع روزبروز بدتر میشدو زندگی ملال اور.ولی کسی جرات اعتراض نداشت چون اونو از درخت اویزون میکردن.مجبور به خوردن فضولات میکردن.خلاصه هربلایی سرش میاوردن.زندگی به بدترین شکل ممکن رسید.همه منتظر بودند تا کسی بیاید و انها را نجات دهد و به این موضوع امیدوار بودند.انها هیچ تلاشی نمیکردند و با این امید که روزی کسی می اید ظلم و ستم فراوانی را تحمل میکردند.سختی کار را برای داشتن نان شب تحمل میکردند.این موضوع همچنان ادامه داشت و سالها می امد و میرفت و انها دیگر با این موضوع کنار امده و به ان عادت کرده بودند.نه تنها جیره انها کمتر و کمتر میشد بلکه از انها کار بیشتری میکشیدند تا نیازمند جنگل های دیگر نباشند در حالی اسد و نزدیکانش در ناز و نعمت زندگی میکردند...حال همگی دعا میکردند که کسی بیاید و انها را نجات دهد اری این راه خوبی بود که اسد برای پوشاندن ظلم و ستم  به حیوانات بی چاره وعده می داد...

اکنون تا کی به انتظار مینشینند تا کسی بیاید؟ایا با نشستن و تلاش نکردن کاری از پیش خواهند برد؟ایا خواهد امد؟ایا خودشان همان کس نیستن ؟مگر همیشه همینطور نبوده؟

شما چه راهی به انها پیشنهاد میکنید؟