چت باکس


اینم چت  باکس
یا  کلیک کن یا برو به  پیوندها!!

تاریخ معارفه

از این رو که همه  موافق بودین برگذاری جلسه معارفه
و از آن رو! که  استاد زبان به احتمال زیاد 3شنبه یا 4 شنبه نمیاد  جلسه معارفه در این تاریخ برگذار میشود
و اگر هم ایشان خواستند زدحال بزنند و آمدند  پنج شنبه به عنوان تاریخ معارفع در نظر گرفته خواهد شد!!
خوش باشید
بای

در مورد زبان پیش

خانوم امامی به من گفت که به کسانی که زبان پیش دارن اعلام کنم که اولا استاد عوض شده و به جای ایشون آقای نفیسی استاد زبان پیش هستند و دوما روز ۴شنبه که ساعت ۲ کلاس هست ساعت ۱:۳۰ کلاس باشن احتمالا ساعت کلاس تغییر میکنه.

استاد زبان عمومی ۱ هم تغییر کرده ولی من فامیلشون نمی دونم.

فکر کنم این اولین مطلبی که از سایت دانشکده روی وب میذاریم.

تاریخ جلسه معارفه و چند نکته!

سلام
امیدوارم خوب باشید
ما دیدیم همه علاقه دارن که جلسه معارفه برگذار بشه
ما هم پایه!
حالا تاریخشو شما تعیین کنید(نظر سنجی واقع در پایین سمت راست)

و حالا چند نکته:
*کسانی که میخوا نویسنده بشن هرچه زودتر بگن وقت نیست میخوایم بنامه ریزی کنیم!!

1-از این به بعد پست ها و کامنت های سیاسی حذف میشن(مگر طنز  باشن)
2-کامنت ها و نویسندگانی که  ... ذلیل باشن حذف میشن(هرچی ما آقایون بگیم!)
3-ایول داریم شکوفا میشیم!!)

روز مبادا

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونانكه بايدند

                 نه بايدها...

مثل هميشه آخر حرفم

وحرف آخرم را

با بغض مي خورم

عمري است

لبخندهاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي كنم:

                            باشد براي روز مبادا !

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما كسي چه مي داند؟

شايد

امروز نيز روز مبادا

                     باشد!

       * * *

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونانكه كه بايدند

                     نه بايدها...

هر روز بي تو

روز مباداست

                                            قيصر امين پور

داستان ماهي سياه كوچولو  اثر صمد بهرنگی(به درخواست یکی از خوانندگان)

در ادامه مطلب..........
ادامه نوشته

از این بهتر نمیشه!

سلام
خوبید که؟
خدارو شکر
عالیه
از این بهتر نمیشه
داریم میترکونیم نه!!
امیدوارم همین جوری پیش بریم و این نویسندگان هیچوقت وبلاگ رو فراموش نکنن
دستتون درد نکنه بچه ها
آقا وحید و  آقای بنام هم دست به کار شید دیگه
فعلا
موفق و سرافراز باشید
بای

استخوان   Clavicle

از اونجایی که استاد محترم آناتومی تاکید داشتند که ما کتاب های انگلیسی آناتومی را بخوانیم منم متن اصلی آناتومی گری را در مورد استخوان   Clavicle را با  فایلی که معنی کلمات موجود در متن را دارد در ادامه مطلب میذارم.
ادامه نوشته

مسئله ریاضی دانشمند ایرانی حل شد!

گروهی از محققان بین المللی با کمک یک تکنیک نوآورانه ضرب اعداد بزرگ موفق شدند یک مسئله ریاضی قدیمی را که نخستین بار یک دانشمند ایرانی به نام محمدبن حسن کرجی مطرح کرده بود حل کنند. به گزارش خبرگزاری مهر، ریاضیدانان آمریکایی، اروپایی، استرالیایی و آمریکای جنوبی به سرپرستی محققان دانشگاه واشنگتن در سیتال موفق شدند با کمک یک تکنیک ضرب اعداد بزرگ و ابررایانه SAGE به سه میلیارد و 148 میلیون و 379 هزار و 694 عدد جدید متجانس (هم ارز) کوچکتر از یک هزار میلیارد دست پیدا کنند.
مدیر موسسه ریاضی آمریکا در این خصوص اظهار داشت: "مسائل قدیمی مثل این بسیار دور از دسترس به نظر می رسند اما برای انجام تحقیقات بزرگ بسیار جالب هستند چرا که ریاضیدانان را به توسعه متدهای جدید برای حل آنها وادار می کند."
مسئله اعداد متجانس (اعداد هم ارز) برای اولین بار در حدود هزار سال قبل توسط یک ریاضیدان ایرانی به نام محمدبن حسن کرجی (953 تا 1029 میلادی) مطرح شد. این دانشمند مساحتی از مثلثهای مربعی را پیشنهاد داد که اضلاع آن اعداد صحیح هستند. مساحت این مثلث یک عدد متجانس است.
برای مثال مثلت مربعی با اضلاع 3-4-5 مساحتی برابر با 6 دارد و به همین دلیل عدد 6 یک عدد متجانس است.
کوچکترین عدد متجانس 5 است که مساحت یک مثلث مربعی با اضلاع 2/3 ، 3/20 و 6/41 است. اعداد متجانس بعدی برابر با 5، 6، 7، 13، 14، 15، 20 و 21 است. بسیاری از اعداد متجانس تاکنون هرگز محاسبه نشده اند.
بعدها یک ریاضیدان یونانی به نام دیوفانت با استفاده از یک ترجمه عربی از کار کرجی ریاضیدان ایرانی فرمول یک مسئله مشابه را ارائه کرد.
در سال 1225 فیبوناچی، ریاضیدان ایتالیایی نشان داد که 5 و 7 اعداد متجانس هستند. پس از وی فرمات در سال 1659 نشان داد که عدد یک نیز متجانس است و تنها در سال 1915 بود که اعداد متجانس کوچکتر از 100 شناسایی شدند.
در سال 1989 کشف شد که اعداد متجانس کوچکتر از هزار نیز وجود دارند اما هرگز حل نشدند.
براساس گزارش Genetic Engineering News، اکنون این دانشمندان موفق شدند با کمک این ابررایانه سه میلیارد و 148 میلیون و 379 هزار و 694 عدد جدید متجانس (هم ارز) کوچکتر از یک هزار میلیارد را پیدا کنند.

بستنی ناخواسته مغز انسان را تسخیر می کند

پژوهشگران آلمانی به تازگی دریافته اند که بستنی ناخواسته مغز انسانها را تحت کنترل خود در می آورد و افرادی که در رژیم غذایی قرار دارند نمی توانند در مقابل خوردن این خوراکی خوشمزه مقاومت کنند.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از آسوشیتدپرس، بیش از 67 درصد افرادی که در گروه های درمانی لاغری آلمان شرکت می کنند زمانی که بستنی را می بینند نمی توانند در برابر نخوردن آن مقابله کنند.

در نتایج این تحقیق مشخص شده است که بستنی به دلیل ظاهر رنگی بیش از هر غذای دیگری خوشمزه به نظر می رسد که در عین چاق کننده بودن اما کمتر کسی می تواند از خوردن آن خودداری کند.
پزشکان درباره لزوم حذف این غذای خوشمزه از وعده غذایی افراد سنگین وزن می گویند: بستنی به دلیل داشتن قند و مولکولهای چربی فراوان یکی از چاق کننده هایی است که بی شک در هنگام رژیم غذایی در رتبه نخست لیست غذاهای چاق کننده قرار دارد.
مسئولان بهداشت اروپا در بیانیه ای اعلام کرده اند که در سال های آینده والدین کودکان می بایست سعی کنند تعداد دفعات مصرف بستنی کودکانشان را به هفته ای سه بار کاهش دهند تا از چاقی های ناخواسته کودکانشان جلوگیری کنند.

بهترین لالایی نوزادان کشف شد

پژوهشگران انگلیسی به تازگی دریافته اند موسیقیهای پخش شده در زمان جنینی نوزادان در سال نخست تولدشان بهترین لالایی هنگام خوابشان است.
به گزارش خبرگزاری مهر، به نقل از کی اس ال نیوز، نوزادان بلافاصله پس از آغاز زندگی به تمامی صداهایی که در دوران جنینی شان شنیده اند عکس العمل نشان می دهند و گاه دچار آرامش و گاه دچار پریشانی می شوند.
در این تحقیق مشخص شده است که والدینی که در زمان جنینی فرزندشان به موسیقی خاصی گوش داده اند در سال نخست پس از تولد کودکشان شاهد عکس العملهای نوزاد به همان موسیقی خاص خواهند بود و می توانند با کمک همان موسیقی کودکشان را آرام کنند.
پژوهشگران انگلیسی همچنین متوجه شده اند که والدین این نوزادان با پخش این موسیقیها نه تنها می توانند روحیه کودکانشان را شاد نگه دارند بلکه تعداد دفعات بیخوابی های زمان نوزادی فرزاندشان را نیز کاهش دهند.

تغیییر موضــــــــع

باسلام مجدد

ماکه دیدیم با زبون خوش(!!)(شما بگو با داستان عاطفی!!)نمیتونیم امار وبلاگ رو بالا
ببریم تصمیم گرفتیم بزنیم به تنها جاده ای که بن و ته نداره!!
درست حدس زدید میخاهیم فضای وبلاگ رو با طنز آلوده کنیم!!!
این هم اول کاره تنض!!!!
این متن برگرفته از متن اصلیی است که از وبلاگ بچه های علامه حلی کرمووون(نه واقعن نوادگانه علامه حلی
بلکه دانش آموزانی که در علامه حلی کرمان درس میخانند!!!)گرفته شده!! امیدوارم
مقبول بیافتد!!!!
کامنت یادتون نره!!!

 

داستان بله گفتن دختران

 

عروس عادي : با اجازه بزرگترها بله (اينا اصولا مثل بچه آدم بله رو ميگه و قال
قضيه رو ميکنه)

عروس لوس: بع..........له...

عروس زيادي مؤدب : با اجازه پدرم، مادرم، برادرم، خواهرم، دايي جون، عمه جون، زن
عمو کوچيکه، نوه خاله عمه شکوه، اشکان کوچولو، ... ، مرحوم زن آقاجان بزرگه ،
قدسي خانوم جون ، ...(اين عروس خانوم آخر هم يادش ميره بگه بله واسه همين دوباره
از اول شروع ميکنه به اجازه گرفتن...)

عروس خارج رفته: با پرميشن گريت ترهاي فميلي ...

عروس خجالتي: اوهوم (قابل توجه بعضيا)

عروس پاچه ورماليده: به کوري چشم پدر شوهر و مادر شوهر و همه فک و فاميل اين
بزغاله (اشاره به داماد) آره.... وضعيت داماد کاملا قابل پيش بيني است))


عروس هنرمند: با اجازه تمامي اساتيدم، استاد رخشان بني اعتماد، استاد مسعود
کيميايي، ...، اساتيد برجسته تاتر، استاد رفيعي، ... ، مرحوم نعمت ا.. گرجي ،
شيرعلي قصاب هنرمند، روح پر فتوه مرحومه مغفوره مرلين مونرو، مرحوم مارلين ديتريش
، مرحوم مغفور گري گوري پک و ... آري ميپذيرم که به پاي اين اتللوي خبيث بسوزم چو
پروانه بر سر آتش ...

عروس داش مشتي: با اجزه بروبکس مُخلي نيست من که پايه ام ... (با عرض تشکر از داش
اسي)

عروس زيادي مؤمن و معتقد: بسم ا.. الرحمن الرحيم و به نستعين انه خير ناصر و معين
... اعوذ با... من الشيطان رجيم يس و القرآن الحکيم .... الي آخر .... ( و در آخر
) نعم !!

 

شروعی دوباره!

اینجا شروعی دوباره است.....
ایران
کرمان
دانشکده پزشکی
دانشجویان ورودی 88

سر آغاز نو شدن اینجاست.........
اینکه ما در این وبلاگ دور هم جع شدیم نه برای این است که کل مطالبمان یا توهین به شخص خاصی باشد
یا به شهر و لهجه خاصی
و یا مسخره کردن  همدیگر
اینجا باید خودت رو پیدا کنی................
کدوم وری هستی؟  دوست داری کل زندگیت رو همینجور بگذرونی؟
تو باید 7 سال  از عمرت رو با کسایی بگذرونی که یا کرمونی ان یا یزدی یا......
یکی سبیلو و یکی بدون سبیل
اما...............
موضوع اصلی که این نیست
موضوع اصلی  اینه که تمام تلاشت رو بکنی که از این امتحان بزرگ سربلند بیرون بیای
این جا جایی هست که داری به پایان هدفت میرسی
یه هدف طولانی
12 سال تلاش کردی و حالا  اینجا  پایانیست برای شروعی دوباره...
در این مسیر به همسفرای خوب احتیاج داری
پس  تو هم خودت رو پیدا کن
عوض شو
دوست باش
مهربان باش

پزشکی  عشق است........
پس تو نیز عاشق باش@
م.ک

داستان(قسمت2)

سلام
حتمن بایدچند نکته رو همین اول کار بگم!!
1من از انتقاد بدم نمیاد(البت خیلی هم خوشم نمیاد!!)ولی دوست عزیز که گفته بودی
این وبلاگ دانشکده ادبیات نیست!! بدان و آگاه باش که(!!)همه انسانها
از داستان خوششون میاد اگه شما غیر از اینی یاحس هنر دوستی نداری یا...!!
2خاهشن یه کم وقت بزارین و این داستانو به صورت حتی آف لاین بخونین!!
ضرر نمیکنین!!
3کامنت یادت نره!!
4اگه چیزباهالی(!)دیدین در وبلاگ بزارین تا جلوی سال بالایی ها سرافکنده نشیم!!!
5ادامه داستان!!
6پورامیری جون الاهی هرکی مانعه نمایندگیت میشه از لیست دانشکده حذف بشه!!اصلن کلاوییرش بشکنه!!!!!
(فقط اسم همینو بلدم فلن!!)

 

و الباقی داستان.......

یه دونه کت۲

به داخل یک پاساژ پر از کتاب‌فروشی می‌روی. در پاساژ بی‌خود کیف را بیرون می‌آوری، شاید در کیف پولی بیابی. بی‌فایده است. چیز به دردخوری گیر نیاوردی. بیشتر ناراحت می‌شوی. باز هم می‌خواهی بدوی و پیرمرد را ببینی. راه می‌افتی تا دوباره از کنارش بگذری این دفعه نزدیک‌تر می‌شوی. صورت سیاه و سوخته‌اش پر از چین و چروک است. کلاه سیاه نیمداری بر موهای سپیدش گذاشته است و همچنان ایستاده است. دوباره صدای ناله سوزناکش بلند می‌شود. این دفعه سوزناکتر. دلت ریش‌ریش می‌شود. سرت را می‌خواهی از درد و ناراحتی به دیوار بکوبی. به آسمان می‌نگری. آسمان سیاه و گرفته است. حالت خراب است. به آن طرف کوچه می‌روی. روبه‌رویت یک بوتیک لباس است. بوتیک شیکی به نظر می‌رسد. پر از لباسهای سرخ و سیاه و مدهای روز. جلوی ویترین می‌ایستی و در انعکاس شیشه ویترین، به تصویر پیرمرد می‌نگری. پیرمرد همچنان ایستاده و کتش را به زحمت بالا گرفته است. صدایش را نمی‌شنوی اما ناله‌اش همچنان در گوشت زنگ می‌زند. داخل بوتیک مردم لباسها را برانداز می‌کنند و بر سر قیمت چانه می‌زنند اما تو، فارغ از لباسها و مردم، تنها به انعکاس پیرمرد می‌نگری.

مردی را می‌بینی که از میان خیل جمعیت به پیرمرد نزدیک می‌شود. با او صحبت می‌کند. هنوز مدتی نگذشته است که پیرمرد کتش را پایین می‌آورد و سریع می‌پوشدش. بعد هم خم می‌شود تا دست مرد را ببوسد که مرد سریع دستش را کنار می‌کشد. طاقت تمام می‌شود. سرت را برمی‌گردانی و به طرف آن دو می‌روی. پیرمرد مشتی پول را در جیب کتش می‌گذارد و تشکرکنان می‌رود. مرد هم راه می‌افتد که تو دیوانه می‌شوی. حیران می‌ایستی و لحظه‌ای بعد بر لبانت لبخندی حزن‌آلود نقش می‌بندد. مرد همچنان که سرش را به سوی آسمان گرفته است، از تو دور می‌شود و تو راه رفتن او را می‌نگری که چگونه با پایی که از زانو

 

قطع است، در میان ازدحام پاهای سردرگم، با عصاهایش جمعیت را می‌شکافد و جلو می‌رود.

پایان

چون این داستان رو بیشتر دوست دارم جدا میذارمش!

ر روزگارهاي قديم جزيره اي دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگي مي کردند: شادي، غم، دانش عشق و باقي

احساسات . روزي به همه آنها اعلام شد که جزيره در حال غرق شدن است. بنابراين هر يک شروع به تعمير قايقهايشان

کردند.

اما عشق تصميم گرفت که تا لحظه آخر در جزيره بماند. زمانيکه ديگر چيزس از جزيره روي آب نمانده بود عشق تصميم گرفت

تا براي نجات خود از ديگران کمک بخواهد. در همين زمان او از ثروت با کشتي يا شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک

خواست.


“ثروت، مرا هم با خود مي بري؟”

ثروت جواب داد:

“نه نمي توانم. مفدار زيادي طلا و نقره در اين قايق هست. من هيچ جايي براي تو ندارم.”

عشق تصميم گرفت که از غرور که با قايقي زيبا در حال رد شدن از جزيره بود کمک بخواهد.

“غرور لطفاً به من کمک کن.”

“نمي توانم عشق. تو خيس شده اي و ممکن است قايقم را خراب کني.”

پس عشق از غم که در همان نزديکي بود درخواست کمک کرد.

“غم لطفاً مرا با خود ببر.”

“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم مي خواهد تنها باشم.”

شادي هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالي بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

ناگهان صدايي شنيد:

” بيا اينجا عشق. من تو را با خود مي برم.”

صداي يک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتي فراموش کرد اسم ناجي خود را بپرسد. هنگاميکه به خشکي رسيدند

ناجي به راه خود رفت.

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجي خود مديون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر بود پرسيد:

” چه کسي به من کمک کرد؟”

دانش جواب داد: “او زمان بود.”

“زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”

دانش لبخندي زد و با دانايي جواب داد که:

“چون تنها زمان بزرگي عشق را درک مي کند.”

طلفا نظرتاتون رو در مورد این و بقیه داستانها بنویسید
با تشکر
موفق و سرافراز باشید

و چند داستان زیبا...







ادامه نوشته

یکم حالو هوا رو عوض کنم؟!!


ادامه نوشته

بچه ها بچه بازی نیست!! به هم توهین نکنید

سلام بچه ها

یه خواهش

بچه بازی رو بذارین کنار اینجا که بچه بازی نداریم

توهین هم نکنید......یزدو ....کرمان .........تهران و......بالاخره همه ایرانی هستیم ....فهمیدید که؟