اینم یه شعر قشتگ از یکی از بچه های پزشکی 87:
دوباره خنده بر لبهای خود داری چه خوشحالم
دوباره شادمان در باغ و گلزاری چه خوشحالم
به باغ آرزوهایم خدا بخشیده جان اکنون
که می رقصی و بذر شعر می کاری چه خوشحالم
سر انجام آمدی بیرون از آن پستوی تنهایی
به دست جمع افتادی گرفتاری!چه خوشحالم
چه حسی دارد آن لحظه که یاری دست در دست است
چو بینم اینچنین مشغول گرفتاری چه خوشحالم
دگر آن آتش غیرت فرو خفته است و یک تن را
چو بگذیدی دگر کس را نیازاری چه خوشحالم
طبیبانه اگر آیم ز چشمانت چنین خوانم
که می گوید به درد عشق بیماری چه خوشحالم
دعا کردم تا مداوم شوی عاشق دعا کردم
اجابت شد کنون با دیگری یاری چه خوشحالم؟!
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آذر ۱۳۸۹ ساعت 2:8 PM توسط ارشیا
|