در گذر از کوچه های دل
در گذر از کوچه های دل به دنبال محبت میگشتم دریغ از سر سوزنی تا بر دل ازرده مرهم کنم
در گذر از کوچه های دل چشمانم به دنبال معرفت سوسو میزد دریغ که بیرنگ است و دیدنش چشم دل باید
در گذر از کوچه های دل به دنبال صفا میدویدم دریغ که نور نیز به گردش نمیرسید
در گذر از کوچه های دل به دنبال وفا چاه میزدم دریغ که اب را کشیده اند و چاه را پر
در گذر از کوچه های دل به دنبال روشنی ناله بر اوردم دریغ که ظلمت ستم قتل عام به راه انداخته بود
در گذر از کوچه های دل به دنبال صدایی بودم که بخواندم دریغ که امواج نیز دگر نای یاری نداشتند
در گذر از کوچه های دل به دنبال نگاه ها رفتم تا شاید نگاهم به یکی پیوند خورد دریغ که پلک ها نیز ز ما بریده اند
در گذر از کوچه های دل شتابان به دنبال یاری شتافتم دریغ که او خود نیز پی یاری دگر میشتافت
در گذر از کوچه های دل تنهایی را یافتم دریغ که تنهایی نیز ز تن ها بریده بود
اما من گذشتم و ماندم تنها در میان تن ها
در گذر از کوچه های دل به دنبال که میگشتم دریغ که خداوند در گوشه های پنهان دل انتظارم میکشید...