ناکام
در خیابانهای شهر پرسه میزدم,از این طرف به ان طرف,از ان طرف به این طرف,دگر پاهایم توان یاری نداشت.گوشه ای یافتم و نشستم.در حال و هوای خودم بودم,در اسمونها سیر میکردم,ناگهان زمزمه ای مرا از هپروت بیرون اورد.صدا خیلی واضح و رسا نبود,گوشها را تیز کردم تا بهتر بشنوم.انچه به گوش میرسید انگونه بود که گویا کسی را خطاب میکرد.ندای خسته از ارزوهایش میگفت:
خدایا اگه امروز بتونم همه رو بفروشم و تا اخر ماه همینجور بفروشم میتونم یه دست لباس نو واسه خواهرم بخرم و یه مقدارم واسه داروی مادر ذخیره کنم.
خدایا اگه تا اخر سال خوب بفروشم میتونم واسه خواهرم کتاب بخرم,دفتر بخرم تا درس بخونه معلم بشه.
خدایا کمک کن تا شب همه شو بفروشم اخه چشمای خواهرم به در دوخته شده تا من برسم خونه.وقتی اشک تو چشاش جمع میشه قبل اینکه جاری بشه صدای هق هق مادر قلبمو از جا در میاره,اخ وقتی که جاری میشه دلمو ریش ریش میکنه.
خدایا چی میشد تو همین راه که میرفتم یه کیسه پر پول میدیدم,مال خود خودم میشد.
خدایا چی میشد منم سوار یکی از اون دوچرخه ها بشم که ترک داره تا خواهرم هم سوار کنم و کلی کیف کنیم.
خدایا چی میشد یه عالمه خوراکی و اسباب بازی از اسمون واسمون میفرستادی.
خدایا چی میشد اگه بابام زنده بود,مامانم مریض نبود,خواهرم خوشحال بود تا منم ذوق کنم,بخندم,بازی کنم,مدرسه برم و ....
خدایا دوست دارم,اگه تو هم منو دوست داری ارزوهامو براورده کن.
ناگهان پسر فال فروش نگاهش به ان طرف خیابان افتاد و به سمت ان مرد دوید تا دشتی کند....اخرین صحنه ای که دیدم تن پاک پسرک نقش بر زمین بود که گفت:
خدایا....
شما اگر جای پسرک بودین در ان لحظه چی میگفتین؟