زندگی را همچون برگهای زرد پاییزی که تنها با نواختن نسیم جلاد گونه پاییزی امید خود را به فراموشی میسپرند و تسیلم میشوند تا انها را به دنیایی نامکان ببرد,به هر کجا که میخواهد و اراده دارد نبینید,انگونه پندارید که سبز هستید و حتی طوفانی به بزرگی سونامی چیزی از شما عایدش نخواهد شد و در پهنه طبیعت سبز ابدی میمانید.چشمهایت را اندکی بیشتر بگشا تا صحنه هایی را به تماشا بنشینی که شاید زیاد نباشند اما لحظاتی شاد هستند که شاید دیگر احوالت را نپرسد و سراغت نیاید.بسیار زیباست,انها را احساس کن از ته دل,با تمام وجود بپذیر,خواه غم تولید کنند خواه راه خوشبختی بیافرینند,خواه یک عمر پشیمانی باقی بگذارند خواه یک عمر شکرگزاری به یادگار داشته باشند اما جذاب هستند و تجربه اش را به خاطر بسپار,نه تنها از تو کم نمیکند بلکه تورا دگرگون میسازد و راه جدیدی در دنیای دیگر پیش رویت میگذارد.مال این دنیا نیست انگار از جهان همسایه امده است.نه تنها روحت را تسخیر نمیکند بلکه ماده را نیز به زانو در میاورد.دست به هر کاری میزند تا تورا شاد ببیند.مجذوبت میکند انچنانی که میخکوب و حیرت زده به تماشا بایستی و بگویی در لحظه دیدار قلبم در دهانم پرید,شتابش رو به اتمام بود,لحظه ای ایستاد اما ناگهان مرا بازگرداند,دیدگانم مات و مبهوت فقط نقطه ای را میدیدند و به خیالم در حال پرواز با پرستوها بودم.که بود؟چه بود؟که اینگونه مرا دگرگون کرد؟ایا این نیرو ماورایی است؟مگر نگفتن مال قصه هاست؟مگر قصه را ما نمیسازیم؟تو را دوری میجویند غافل  که تو گرفتاری.چرا تیشه به درخت تر میزنی؟حرفت را نمیفهمند؟به تمسخر میگیرند؟میگویند زود است اما چه زود دیر میشود در حالی که لحظه اش به هزاره ماند.هرکه ندارد چه دارد!هرکه ندارد چه فهمد!هر که ندارد چه خواهد که هیچ نصیبش میشود!اری این همان رمز مرموز ماورای طبیعی همان عشق است.حال عشق چیست؟چه رنگی است؟چه شکلی است؟اگر دیدی ما را نیز بی نصیب نگردان...